تبليغاتX
سرزمین تنهایی دخترک
شنبه 30 دی1385
عکس

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط یاسمن در 4:29 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 29 دی1385
براي زيباترين پروانه‌ي باغ

براي زيباترين پروانه‌ي باغ
 
كرم شب‌تاب نگاهي به پروانه‌يي كه در نزديكي‌اش روي يك گل نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: "آه، تو چه‌قدر زيبا هستي!"
بعد لحظه‌يي سكوت كرد و پرسيد: "مي‌شود تو را دوست داشته باشم؟"
پروانه يكه‌يي خورد. پرسش كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش برد. داده‌ها و معادلات قبلي رياضي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "دوست داشتن من براي تو چه فايده‌يي دارد؟"
كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد: "آن وقت مي‌توانم از نيروي دوست داشتن تو تمام انرژي‌ام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شب‌تابي نتابيده باشد."
پروانه لحظه‌يي ساكت شد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه مغزش داد. داده‌ها و معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "درخشان تابيدن تو چه فايده‌يي براي من دارد؟"
كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد:
"وقتي كه من آن‌قدر درخشان بتابم كرم شب‌تاب‌هاي زيادي توجه‌شان جلب مي‌شود، مي‌آيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آن‌چنان شوري زيبايي تو را براي آن‌ها توصيف خواهم كرد كه عاشق‌ات بشوند و درخشان‌تر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شب‌تاب درخشان كه عاشق زيبايي تو هستند!"
پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش نداد. رايانه را خاموش كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شب‌تاب خنديد و گفت: "دوست‌ام داشته باش!"

نوشته شده توسط یاسمن در 8:0 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 26 دی1385
اخیش
ااااه ه ه ه

 

اخ واقعا از دست این امتحانات راحت شدم.

تازه امروز اخریش هم تمام شد واز فردا باید برم مدرسه. واقعا این روزهایی که خونه بودیم چه خوش می گذشت.

وای یاد تابستون بخیر.  عجب روزهایی بود.همه اش با ساعت ۱۲  از خواب بلند شدن پرید.

ولی از همه ی شما عزیزان که در نبود من باز هم نظر گذاشتید خیلی خیلی ممنونم.

 

مخصوصا  مصطفی عزیز - عشق ام(فرزاد)-سمسارو خیلی عزیزان دیگر

 

نوشته شده توسط یاسمن در 10:50 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 5 دی1385
حيوانات هم عاشق ميشون

وقتي با مني حواستو جمع کن ..وقتي پيشمي شيطونيتو کم کن ..نه اين ور ..نه اون ور ..فقط خودمو  نيگا کن....

          ****************************************

ميخوام بگم دوستت دارم يا تو يا هيچ کس ديگه ..بي تو نفس کم مي آرم يا تو يا هيچ کس ديگه

  ******************************************

 لحظه خداحافظي به سينه ام فشردمت ...اشک چشمام جاري شد دست خدا سپردمت ...

دل من راضي نبود به اين جدايي نازنين ...عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت....

  *****************************************

مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟ وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟ وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟.... چون قشنگ ترين چيز هاي اين دنيا قابل ديدن نيست

           

نوشته شده توسط یاسمن در 3:12 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 5 دی1385
سرگذشت دانه ي برف

يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. روي بند رخت، روي درخت ها، سر ديوارها، روي آفتابه ي لب كرت، روي همه چيز. دانه ي بزرگي طرف پنجره مي آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي زيبا و منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داري بداني من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم: من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ي ديگر اينور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زيادتر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر مي كرديم.
آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي زد و ما را به شكلهاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم، گاهي ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.
نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دسته جمعي حركت مي كرديم: من نمي دانستم كجا مي رويم. دور و برم را هم نمي ديدم. از آفتاب خبري نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلي وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...

***

در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است. 

نوشته:صمد بهرنگي

نوشته شده توسط یاسمن در 3:3 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 1 دی1385
دل نوشته ها

بزرگي مي گويد: هرچه غم وجود شما را مي كاود فضايي ژرف تر براي شادي پيدا مي كنيدو آري انگونه است هرچه بيشتر سختي مي كشيم بيشتر قدر شادي را مي دانيم و غنيمت مي دانيم لحظه لحظه اش را.

مثل تشنه اي كه با ولع تا آخرين قطره آب را مي نوشد و شادي لحظه هاي خاموش كردن عطش را مي پرستد.

آري اين غم ها و غصه ها هر چه بيشتر ما را مثل خميري ورز مي دهند در دستانشان شكل بهتري مي پذيريم. آن زمان است كه كه ديگر نبايد دنيا را داشته باشيم تا لبخند بزنيم، حالا ديگر با هر صداي شادي مانند كودكان دست بر هم مي كوبيم و سرود شادي سر مي دهيم.
درد هاي كوچك را با درد هاي بزرگتر ميزان مي زنيم و سعي مي كنيم خم به ابرو نياوريم.
كوبيده شدن اما كوفته نشدن.

تا به حال انديشيده ايد كه كدامين درد ها را خود براي خود ساخته ايم؟

تا به حال به "در" انديشيد؟ ما در را خود ساختيم. حصار و مانع را ساختيم. به دنياي بدون "در" هيچ دري لحظه اي بينديشيد. هيچ دري براي هيچ كجايي وجود ندارد.غير قابل تصور است، نه؟

آري ما خود "در" ساختيم تا براي ديگري مانع ايجاد كنيم.اما اين درها وقتي كليدش را نداشته باشيم براي ما هم مانع است. مثل تمام مشكلات زندگي كه سختي اش دويدن به دنبال كليدي است است كه "در" را بگشايد.

اما به ياد داشته باشيم هيچ گاه به دنبال شاه كليد نباشيم. زيرا هيچ شاه كليدي جز صبرو فكر براي مشكلات زندگي وجود ندارد.
درهاي كه بايد بسته باشند را بيهوده باز نكنيم.درهاي را كه براي بسته بودن ساخته اند بيهوده نگشاييد.
دردهاي در زندگي هست كه به درد بودنشان زيبا هستند.چرا فكر مي كنيد هر دردي درماني دارد؟
وقتي دري را مي گشايي كه جز تنهايي و سياهي برايت چيزي ندارد بهتر آن نيست كه بسته بماند؟
پس بگذاريد لذت درهاي بسته براي هميشه بماند. هر كليدي را فقط براي همان در بكار ببريد.
شاه كليد مسيري است كه فقط در را مي گشايد اما دري را نمي بندد. اگر در تنهايي را با آن گشودي چه مي كني؟ اگر پشت در حسرت و انتظار منتظرت بود چه مي كني؟ اگر مرگ لبخند بزند؟و ده ها اگرهاي ديگر...

نوشته شده توسط یاسمن در 7:27 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 1 دی1385
ای کاش

گاهي لازم است كه بنشيني و به آنچه كه روزگار و خود به وجود آورده اي نگاهي بيندازي.

گاهي لازم است چون دونده ي كه كيلومترها را پشت سر گذاشته و اكنون با پهلوي سوزان و لباني خشك مي استد به كناري روي و بگذاري سوزش خستگي و روزمرگي هاو اتفاقات ناخواسته به در رود و زماني را صرف خود و بازنگري به مسيري كه دويده اي كني و ببيني آنچه كه اين گونه برايش در هم كوفته شده اي چه ميزان ارزشمند بوده است؟

ببيني به آنچه كه برايش سوزشي سخت را تحمل مي كني چنين دردي را بها دارد؟

كاش مي شد در زندگي هم روزي را در كناري ايستاد و به گذر لحظات نگاه كرد بي آنكه تو را به جلو هل دهد و تو تماشاچي گذر زمان و حوادث از بيرون باشي.
انگار داري فيلمي واقعي ، واقعي ترين فيلم زندگيت  را مي بيني. فيلمي گهگهي چنان زيبا و دوست داشتني به پيش مي رود كه آرزو مي كني اي كاش قهرمان تمامي نقش هايش تو بودي. عاشق،معشوق،برنده،بي نياز و...وبعد درست در صحنهي ديگر دل شكسته وتنها و نيازمند و بازنده و باز آرزو مي كني كه ايكاش دوباره كه پلكي بر هم گذاشتي و چشمانت را گشودي دوباره صحنه اول را ببيني اما بازي زندگي هم چنان الوان به پيش مي رود. نمي دانم شايد توازن غم و شادي زندگي برقرار است اما ماتلخي را بيشتر لمس مي كنيم. طمع و گذر شادي را كمتر از تلخي و سكون سختي لمس مي كنيم

نوشته شده توسط یاسمن در 7:18 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب